اندر احوالات آذرماه
سلام مامانی هفته قبل با بابایی رفتیم شمال تا کار شهرداری انجام بدیم که پنجشنبع رفتیم که غروبش کلاس زبان زنگ زد که پرهام چرا نمیاد بخاطر همین شنبه با عمه اینا اومدیم از طرفی گزارش شهرداریم اماده نبود بخاطر همین بابا دوشنبه اومد تا اگر کاری بود برای شهرداری انجام بده برای پایانکار چون گیر دادند که کلی تعمیرات باید انجام شه خلاصه خدا خودش درست کنه فقط همین . امروز خاله ازاده رفت سرکار خداکنه کارش خوب باشه بمونه واقعا وضعیت اقتصاد جامعه خیلی بد شد جمعه ای رفتیم ایرانیان تو اولین کفش که دوست داشتی خریدیم ۲/۶۵۰/۰۰۰ تومن خریدیم اینم عکس کفش اینم روزی بود که شمال بودیم به اصرار تو توحال خوابیدیم ...






